بسم الله الرحمن الرحیم
زندگينامه شهيد سيد مرتضي آويني از زبان خودش
" ...
ام که در هر سوراخش که سر مي کردي به يک خانواده ديگر نيز بر مي
خوردي.
اينجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم . درست سي و چهار سال
پيش يعني ، درسال 1336 شمسي مطابق با 1956 ميلادي در کلاس
ششم ابتدائي نظام قديم مشغول درس خواندن بودم . در آن سال انگليس و
فرانسه به کمک اسرائيل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به
عنوان يک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثير تبليغات آن روز کشورهاي
عربي يک روزي روي تخته سياه نوشتم : خليج عقبه از آن ملت عرب
است . وقتي زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه ها سر جايمان نشستيم
اتفاقاً آقاي مديرمان آمد تا سري هم به کلاس ما بزند . وقتي اين جمله را
روي تخته سياه ديد پرسيد : " اين را که نوشته ؟ " صدا از کسي درنيامد
من هم ساکت ، اما با حالتي پريشان سر جايم نشسته بودم .
ناگهان يکي از بچه ها بلند شد و گفت آقا اجازه ؟ آقا ، بگيم ؟ اين جمله را
فلاني نوشته و اسم مرا به آقاي مدير گفت . آقاي مدير هم کلي سر و صدا
کرد و خلاصه اينکه : " چرا وارد معقولات شدي ؟ " و در آخر گفت : "
بيا دم در دفتر تا پرونده ات را بزنم زير بغلت و بفرستمت خانه . " البته
وساطت يکي از معلمين ، کار را درست کرد و من فهميدم که نبايد وارد
معقولات شد .
بعدها هم که در عالم نوجواني و جواني ، گهگاه حرفهاي گنده گنده و
سؤالات قلمبه سلمبه مي کرديم معمولاً به زبانهاي مختلف حاليمان مي
کردند که وارد معقولات نبايد بشويم . مثلاً يادم است که در حدود سالهاي
45-50 با يکي از دوستان به منزل يک نقاش که همه اش از انار نقاشي
ميکشيد ، رفتيم . ميگفتند از مريدهاي عنقا است و درويش است . وقتي
درباره عنقا و نقش انار سؤال مي کرديم با يک حالت خاصي به ما مي
فهماند که به اين زودي و راحتي نميشود وارد معقولات شد .
تصور نکنيد که من با زندگي به سبک و سياق متظاهران
به روشنفکري نا آشنا هستم ، خير من از يک راه طي
شده با شما حرف ميزنم . من هم سالهاي سال در يکي
از دانشکده هاي هنري درس خوانده ام ، به شبهاي
شعر و گالري هاي نقاشي رفته ام . موسيقي کلاسيک
گوش داده ام . ساعتها از وقتم را به مباحثات بيهوده
درباره چيزهايي که نمي دانستم گذرانده ام . من هم
سالها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيسته
ام . ريش پروفسوري و سبيل نيچه اي گذاشته ام و
کتاب " انسان تک ساختي " هربرت مارکوزه را - بي آنکه
آن زمان خوانده باشم اش - طوري دست گرفته ام که
ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند : "عجب
فلاني چه کتاب هايي ميخواند ، معلوم است که خيلي
ميفهمد . " ... اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي
کشانده است که ناچارشده ام رودربايستي را نخست با
خودم و سپس با ديگران کنار بگذارم و عميقاً بپذيرم که "
تظاهر به دانايي " هرگز جايگزين " دانايي " نمي شود ،
و حتي از اين بالاتر دانايي نيز با " تحصيل فلسفه "
حاصل نمي آيد . بايد در جست و جوي حقيقت بود و اين
متاعي است که هرکس براستي طالبش باشد ، آن را
خواهد يافت ، و در نزد خويش نيز خواهد يافت
.
و حالا از يک راه طي شده با شما حرف ميزنم . داراي
فوق ليسانس معماري از دانشکده هنرهاي زيباي
دانشگاه تهران هستم . اما کاري را که اکنون انجام مي
دهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست . حقير هرچه
آموخته ام از خارج دانشگاه است . بنده با يقين کامل
مي گويم که تخصص حقيقي درسايه تعهد اسلامي به
دست مي آيد و لاغير . قبل از انقلاب بنده فيلم نمي
ساخته ام اگر چه با سينما آشنايي داشتم . اشتغال
اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است . اگر
چه چيزي – اعم از کتاب يا مقاله – به چاپ نرسانده ام .
با شروع انقلاب حقير تمام نوشته هاي خويش را اعم از
تراوشات فلسفي ، داستانهاي کوتاه ، اشعار و .... در
چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم که ديگر
چيزي که " حديث نفس " باشد ننويسم و ديگر از خودم
سخني به ميان نياوردم . هنر امروز متأسفانه حديث
نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند . به
فرموده خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي "
رحمهالله عليه " : تو خود حجاب خودي حافظ از ميان
برخيزسعي کردم که خودم را از ميان بردارم تا هرچه
هست خدا باشد و خدا را شکر بر اين تصميم وفادار
مانده ام . البته آنچه که انسان مي نويسد هميشه
تراوشات دروني خود او است - همه هنرها اينچنين اند
کسي هم که فيلم ميسازد اثر تراوشات دروني خود
اوست - اما اگر انسان خود را در خدا فاني کند آنگاه اين
خداست که در آثار ما جلوه گر مي شود . حقير اين چنين
ادعائي ندارم اما سعي ام بر اين بوده است .
با شروع کار جهاد سازندگي در سال 58 به روستاها
رفتيم که براي خدا بيل بزنيم . بعدها ضرورت هاي موجود
رفته رفته ما را به فيلمسازي براي جهاد سازندگي
کشاند . در سال 59 به عنوان نمايندگان جهاد سازندگي
به تلويزيون آمديم و در گروه جهاد سازندگي که پيش از
ما بوسيله کارکنان خود سازمان صدا وسيما تأسيس
شده بود ، مشغول به کار شديم . يکي از دوستان ما در
آن زمان " حسين هاشمي " بود که فوق ليسانس
سينما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود . او نيز به
همراه ما به روستاها آمده بود تا بيل بزند . تقدير اين بود
که بيل را کنار بگذاريم و دوربين برداريم . بعدها " حسين
هاشمي " با آغاز تجاوزات مرزي رژيم بعث به جبهه رفت
و در روز اول جنگ در قصر شيرين اسير شد – به همراه
يکي از برادران جهاد بنام " محمد رضا صراطي " – ما با
چند تن از برادران ديگر ، کار را تا امروز ادامه داديم . حقير
هيچ کاري را مستقلاً انجام نداده ام که بتوانم نام ببرم .
در همه فيلمهايي که در گروه جهاد سازندگي ساخته
شده است سهم کوچکي نيز – اگر خدا قبول کند – به
اين حقير ميرسد و اگر خدا قبول نکند که هيچ
.به هر تقدير ، من فعاليت تجاري نداشته ام . آرشيتکت
هستم ! از سال 58 و 59 تاکنون بيش از يکصد فيلم
ساخته ام که بعضي عناوين آنها را ذکر مي کنم :
مجموعه " خان گزيده ها " ، مجموعه " شش روز در
ترکمن صحرا " ، " فتح خون " ، مجموعه " حقيقت " ، "
گمگشتگان ديار فراموشي (بشاگرد) " ، مجموعه "
روايت فتح " - نزديک به هفتاد قسمت- و در چهارده
قسمت اول از مجموعه " سراب " نيز مشاور هنري و
سرپرست مونتاژ بوده ام . يک ترم نيز در دانشکده سينما
تدريس کرده ام که چون مفاد مورد نظر من براي تدريس
با طرح درسهاي دانشگاه همخواني نداشت از ادامه
تدريس در دانشگاه صرف نظر کردم . مجموعه مباحثي را
که براي تدريس فراهم کرده بودم با بسط و شرح و
تفسير بيشتر در کتابي به نام " آينه جادو " - بالخصوص
در مقاله اي با عنوان تأملاتي درباره سينما که نخستين
بار در فصلنامه سينمايي فارابي به چاپ رسيد – در
انتشارات برگ به چاپ رسانده ام .
خوب ، ديگر چيزي براي گفتن نمانده است ، جز آن که ما
خسته نشده ايم و اگر باز جنگي پيش بيايد که پاي
انقلاب اسلامي در ميان باشد ، ما حاضريم . ميدانيد !
زنده ترين روزهاي زندگي يک " مرد " آن روزهايي است
که در مبارزه ميگذراند و زندگي در تقابل با مرگ است که
خودش را نشان ميدهد
. "
پ.ن ۱ : خواستم از آقا مرتضی بنویسم ؛ دیدم هیچ
نمی دانم جز توهمات سطح پایین خودم ؛ این را
گذاشتم اینجا ؛ همین
!
پ.ن ۲ : مراسم بزرگداشت آقا مرتضی ؛ شنبه ۲۱
فروردین ۸۹ ؛ ساعت ۱۵ یا ۱۷ ( این را دقیق نمی دانم )
؛ تالار بزرگ وزارت کشور ؛ خیابان فاطمی ؛ با سخنرانی
دکتر رحیم پور ازغدی
پ.ن ۳ : تمام این ۹ ماه با خودم فکر می کردم چقدر
خوب که آقا سید صریح و بدون لفافه نظر خود را درباره
ولایت مطرح کرده بودند ، وگرنه ایشان هم امروز مدام
مثل طناب میان گروههای مختلف سیاسی این طرف و آن
طرف کشیده می شدند
!!!یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله ، اوصت و هی
تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان
الجنه حق و النار حق و ان الساعه اتیه لا ریب فیها و ان
الله یبعث من فی القبور
.یا علی انا فاطمه بنت محمد صل الله علیه و آله زوجنی
الله منک لاکون لک فی الدنیا و الاخره ، انت اولی بی من
غیری ، حنطنی و غسلنی و کفنی باللیل و صل علی
وادفنی باللیل و لا تعلم احدا و استودعک الله و اقرء علی
ولدی السلام الی یوم القیامه
.***
به نام خداوند بخشاینده و مهربان
این وصیت نامه فاطمه ، دختر رسول خداست ، در حالی
که وصیت می کند که شهادت می دهد ، خدایی جز
خدای یگانه نیست و محمد صل الله علیه و آله بنده و
پیامبر اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است
و روز قیامت فرا خواهد رسید و شکی در آن نیست و
خداوند مردگان را زنده و وارد محشر می کند
.ای علی ! من فاطمه دختر محمد هستم ، خدا مرا به
ازدواج تو درآورد ، تا در دنیا و آخرت برای تو باشم . تو از
دیگران بر من سزاوارتری ( اولی تری ) حنوط ، غسل و
کفن کردن مرا در شب به انجام برسان و شب بر من
نماز بخوان و شب مرا دفن کن و به هیچ کس اطلاع
نده . تو را به خدا می سپارم و بر فرزندانم تا روز قیامت
سلام و درود می فرستم
.وقتي تنهايي در آغوشم مي گيرد
حادثه ها درنگ مي كنند
اضطراب هم رختش را بر شقيقه ام مي آويزد
و سراغ آلبوم گذشته را مي گيرد
از نيمكت هاي نشسته بر حرف گرفته
تا خيابان هايي كه به ظهر مي رسيد
هميشه به پاييز نرسيده
ورق كم مي آورد
و اضطرابم مرا به سفيدي آلبوم مي كشاند
حادثه ها يكي يكي در من مي مانند
فكر مي كنند
و چشمانم را به سفيدي مي كشند
چشمان نگراني كه
گناه اين تصاوير را كامل مي كنند
البته اهميتي ندارد
گاهي اگر دلشوره اي در من نشسته
از عكسي است كه بزرگ مي شود
پا مي گيرد و تمام خيابان ها را بي اسم مي رود
بزرگ مي شوم
و تمام اتفاق هاي دو نفره را
تنهايي مي بينم
هنگامي كه تنهايي در آغوشم مي گيرد
به تابلو پناه مي برم
از شر نيمكت هايي
كه روزي فكر مي كردند
.البته مهم نيست
بعد از ظهر
حال و هواي عجيبي دارد
گاهي مغازه ها كه مرا مي بينند
چيزي به خاطره شان مي افتد
البته زياد مهم نيست
كه من و او با هم باشيم
عجيب نيست
.مردمي هم كه مي آيند و مي روند
به چشمانم زل مي زنند
حتي نمي دانم پشت سرشان را هم
مي بينند؟
حال و هواي عجيبي دارم
گاهي از دهان پيتزا به كوه و كمر مي افتم
از قضا او هم آنجاست
روي كوهي نشسته ,كنار گله
با كامپيوتر شخصي اش
مرا هي مي كند
زياد مهم نيست
البته مهم نيست
گارسون چشم غره اي برود
من را به خود برساند
فقط
هنگامي كه اوست اهميت دارد
تمام خيابان بازگشت را سوت بزنم
حال و هواي گرفته اي دارد
بعد از ظهر
گاهي كه به خانه مي آيي و
فكر مي كني
فكر مي كني
ديگر براي چيدن پونه ها دير است
حتي اگر تنها نباشي
دستهايم طوري ديگر تصميم مي گيرند
و اصلا هم فكر نمي كنند
كشيدن اين همه چيز
براي مادرم ضرر دارد
فانوس را روشن مي كنم
و كنار كامپيوتر مي ايستم
يك ليوان دوغ هم مي چسبد
از كسي كه هيچ وصله اي به او نمي چسبد
و بيشتر اوقات هم فراموش مي كني
دوستش داري
مهم نيست
البته مهم نيست
ترديدت را روي خودت بكشي
و تا صبح مردد باشي
حتي يادت برود
شب بخير بگويي
مقصر من بودم
دست خودم بود
بيچاره
تمام شب را بوس مي ديدم
و خواب هاي آشفته ي سگي را
پارس مي كردم
هميشه منظره ي اين تابلو
وقتي چراغ هايش خاموش مي شد
مرا
از درختانش مي ترساند
و پرنده اي كه هر شب در تابلو
كشيده مي شد
من را به او مي چسباند
مهم نيست
البته مهم نيست
.بوي تو
ماجرا از پنجره آمد
هنگاني كه آسمان ابري را
ايستاده در او مي ديدم
همين جا بود
دريچه اي كه از ميانم مي باريد
از قرار معلوم هم
در من گلدانش را گذاشته
تا در آن ببارم
ماجرا از چشمانش مي خنديد
و مهتابي كه بي موقع
شبهايم را بيدار مي كرد
پياده ما را به هم مي رساند
تمام خيابان را گل مي فروختند
و ماشينها بويشان را در من جا مي گذاشتند
خيابان پر بود
از بوي تو و گلدان پنجره ها
و ماشيني كه ازدحام ترانه
از پنجره هاش لبريز بود
(
گلهاي گلخانه را مي خواند )شب
ماجراي تازه اي در من گذاشته
كه نطفه اش در خاطرم خفه شد
همين جا بود
همين جا
كه بوي ترا
شاخه هاي عريان بادام آورد
. شبيه خودمدر يادت
تمام خيابان را ترسيدم
ترسيمي از تو بود كه او را شبيه من مي كرد
خيابان
تمام تنهايي را به دوش كشيد
و بوي ترا در من مي پيمود
از جايي كه در من گذشتي
شبيه هيج جا نيست
و چشماني كه مرا مي برند
راهم نيست
حرفهايت هم مرا سير نمي كنند
براي صبحانه گول مي خورم
كه ديشب در آغوش بيدار پتويم حرف در مي آوردي
از گوشه دل من تا انتهاي خيابان
چراغي نيست
فكر اينكه بايد بنشينم
از درونم بر خاست
در ايستادن من شكي نيست
اما
ايستاده هم مي توان بيراه رفت
من
از بيراه خودم گذشتم
و تا تو به خودت بيايي
در بيراهت نشستم
من شبيه خودم شده ام
شب مرا مي ترساند
. سنگكوبروي فرشي از سنگ
چند درصد تلو مي خورد
راست مي گفت
به سنگ مي كوفتش
خاطره اي كه از نيمكت
در او نشسته بود
من از نعش خيابان
در سرت پريدم
كشيده بر خيابان
صداي چرخهاي هراسان
او را به سنگ مي كوفت
من را به خود
زندگيمن به اندازه زندگي از خودم دورم
و همزادي كه براي زندگي مي مرد
از زنده بودن پوسيد
هيچكس هم نمي خواهد بفهمد
خياطي كه چشم به كفن دوخته
ايستاده
به فكرش نمي رسد
مي رسد
واز چشمان زندگي مي افتد
. عمر مي گذردعمر مي گذرد
تيرك و روستا هم
وكسي كه در امتداد خود
شهر نشين مي شود
ميان شيشه و شب خواب مي بيند
رويا داشت به او مي گفت
رسيده
من از خواب چيده شدم
ولي رويا
همچنان در من مي رفت
. انتظارساعت روي نيمكت ايستاد
چند نفر بعد
انتظارش را خاموش مي كند
خورشيد در بلوار منتظر است
از صدايي كه فكر ميكند تماس مي گيرد
ساعت روي خودش خوابيده
وكسي را در خود فرو مي كند
كه در دسترس نيست
سكوت از خط عابر گذشت
و كسي زنگ ساعت را نشنيد
علف هاي هرزوقتي باغچه را بيل ميزدم متوجه عمق ريشه هاي علف هاي هرز شدم.يك
ريشه گاهي نيم متر پايين رفته بود
.جالب اينجاست كه درست يك ماه پيش علف هاي هرز را كنده بودم البته
اعتراف ميكنم تنبلي كردم چون آنها را از ريشه در نياورده بودم .الان
كه با تمام وجود بيل را در خاك فرو ميبرم مي بينم براي خلاص شدن
از آنها بايستي از ريشه آنها را در آورد
.مدتي كه اين كار را كردم ديگر خبري از علف هاي هرز نبود و هر چه
بود سبزيهاي معطري بود كه كاشته بودم چون با وجود آن علف هاي هرز
فرصت رشد نداشتند و در نبود آنها ميتوانستند نفسي تازه كنند و خود
نمايي كنند
.ميبيني زندگي چه درسهايي به ما ميدهد ما اغلب ايرانيها آنچنان در
انديشه هايمان علف هاي هرز هست كه فرصت رشد انديشه هاي نو را
از دست مي دهيم و اگر هم دست به هرس تفكراتمان مي زنيم عمقي كار
نمي كنيم و بر اين باور هستيم كه نو انديش هستيم غافل از اينكه ريشه
هاي عقايد كهنه هنوز در تكاپوي ظهورند
. انديشه1فرض كنيد جرياني از آب راهي جايي سرسبز است حال اينكه در
همسايگي آن مكان سرسبز بيابان بي علف و ثمر وجود دارد طوري كه
اگر به هر نحوي جلوي آب سدي قرار گيرد آب در سرزميني بي حاصل
جريان مييابد
.افسوس كه خيلي از ما ايرانيان با سدي كه جلوي جريان زلال احساسات
وعواطف پاك بشريمان قرار داديم بجاي اينكه در سرسبزي يك زندگي
بدون دروغ و داشتن افكار خرافي جريان داشته باشيم در كوير چيزي
كه خود نيز بدان شك داريم عبوري باورمند داريم و دلخوش به
سرابهايي باشيم كه انديشيدن به آن آراممان كند . افسوس و صد افسوس
.در یک پدیده نادر در جهان خروسی در ایالت تاسکنی
ایتالیا در پی حمله یک روباه دچار ترس شد و هم اکنون
تخم می گذارد
.به گزارش خبرگزاری مهر، این جوجه خروس که نامش
"جیانی" است در اثر حمله یک روباه به محل زندگی اش
دچار ترس شد و هم اکنون تخم می گذارد
.گفته می شود که این حادثه خارق العاده پس از آنکه
روباه تمام مرغهای اطراف او را کشت برای جیانی رخ
داده است
.جیانی بر روی تخمهایی که می گذارد می نشیند و می
خواهد از آنها جوجه در بیاورد
.بر اساس گزارش سایت اینترنتی اکسپرس در انگلیس،
هم اکنون سازمان کشاورزی و غذای سازمان ملل متحد
(FAO) در حال مطالعه بر روی DNA جیانی است تا علت
این تغییر جنسیت را روشن کند.
پروفسور "دوناتا ماتاسینی" رئیس گروه پژوهشی می
گوید: این خروس- مرغ روز گذشته تحت حفاظت به
آزمایشگاههای کونسدابی در ناپل ایتالیا منتقل شد تا بر
روی آن یکسری آزمایش های رفتاری و ژنتیکی صورت
گیرد
.شاعر زن می گه
:به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید!
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را / شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن
آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید.
پاسخ شاعر مرد:
به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و
نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی
احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت
برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک،
همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی
ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز،
همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و
فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و
کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن
سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب
چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر
زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را
از این
که زن از همان بدو پیدایشت / نشسته مداوم تو را در
کمین!
چند صباحي است كه در برخي كتابها و نشريات اقوال و مباحث درباره ريشه نژادي برخي از طوايف و شاخه هاي مردم لر فزوني يافته است به گونه اي كه به نظر مي رسد از هر تيره و طايفه جواني نو قلم پادشاهي يا قومي يا شهري باستاني در لابلاي كتب تاريخي مي يابد و بدون توجه به تاريخ و جغرافياي فرهنگي و انساني منطقه، طايفه ي خويش را به شخصي، يا تيره و نژادي منسوب مي كند كه معمولا هيچ ربطي به لرستان و لرستانيان امروزي ندارد.هر كدام از طايفه ها، زبانها، شهرها و زير شاخه هاي لر با نبودن خويش ستوني از اين خانه را لرزان مي كند، چگونه مي توان تاريخ لر را بدون «بختياري» نوشت؟ حال آنكه در صدها كتاب و سند مردم بختياري و كهگيلويه به عنوان «لر بزرگ» معرفي شده اند، يا چگونه مي توان زبان لكي را خارج از دايره لرستان تصور كرد.
لرستان به عنوان يكي از ايالات و سرزمينهاي ايراني در طول تاريخ منطقه قابل اهميت و ارزشمندي بوده است، در كتب و اسناد تاريخي نيز سابقه تقريبا روشني دارد و اگر در تاريخچه ي اين ديار برخي تاريكيها هست بايد دانست اين وجه اشتراك تمام مردم امروز جهان و ايران است كه برخي ردپا ها در تاريخ گم شده اند. به عنوان مثال در مورد واژه «لر» ما از بيان تحليلي كه متكي بر اسناد و منابع موثق تاريخي باشد عاجزيم همان طور كه در مورد اقوام بلوچ، كرد، گيلك و حتي فارس و در نهايت تمام اقوام ايراني! هيچ كدام از اين اقوام به سهولت نمي توانند ريشه قومي خود را تا پيش از اسلام به روشني بيان كنند، همين امر در مورد بيشتر اقوام جهان مثلا اقوام اروپائي نيز صحت دارد
.بنابراين ما چيزي گم نكرده ايم كه لازم باشد دنبالش بگرديم، تاريخ ما را با نام لر و لرستان به رسميت شناخته است همانطور كه اقوام ديگر را، فقط برخي گرايشها و زير شاخه هاي قومي هستند كه اخيرا با اشتباهات شان اين رسميت را خدشه دار مي كنند
.تاريخ لرستان مي گويد سگوند يكي از زير مجموعه هاي ايل باجولوند است و سرنوشت ايل باجولوند هم در تاريخ چند قرن اخير لرستان هميشه با مردم بيرانوند گره خورده است رواياتي هم در اين باره به صورت شفاهي و گاه افسانه آميز هست كه پذيرش و تكذيب آن به سادگي و با كلمه بافي درست نيست
.اگر بناست ما درباره واژه «سگوند» نظر بدهيم همواره بايد اين جايگاه و ساختمان را در نظر داشته باشيم وگرنه احتمالا اشتراك اتفاقي و طبيعي يك حرف «س» با اقوام باستاني كه ربطي به لرستان داشته يا نداشته اند ميتواند ما را از مسير واقعيت منحرف سازد. «سگون» يك نام و واژه ي لري است همپاي كلكسيون رنگارنگ و دوست داشتني ديگري از نامهاي لري همچون «چغلون»، «دالون»، «بازون»، «جوجه ون»، «حسن ون»، «بيران ون»، «قلاون» و.. نمي توان با صرف شباهت حرف يا حروفي قضاوت کرد چراکه با توجه به محدود بودن و معدود بودن حروف قابل تلفظ توسط بشر در تمام دورانها كاملا اتفاقي و بي ربط است مگر آنكه دلايل و اسناد معتبر و موثقي در اين باره ارائه شود
.آنچه در ادامه بايد به آن توجه داشته باشيم اينست كه به هر حال تمام اقوامي كه اكنون در لرستان به سر مي برند لر هستند حتي سادات جليل القدري كه انتساب آنها به خاندان پيامبر (ص) محرز است، چرا كه اصولا بحث لريت و لرستاني و ايراني بودن يك مبحث فرهنگي و اجتماعي است و نه نژادي
!هر كدام از طايفه ها، زبانها، شهرها و زير شاخه هاي لر با نبودن خويش ستوني از اين خانه را لرزان مي كند، چگونه مي توان تاريخ لر را بدون «بختياري» نوشت؟ حال آنكه در صدها كتاب و سند مردم بختياري و كهگيلويه به عنوان «لر بزرگ» معرفي شده اند، يا چگونه مي توان زبان لكي را خارج از دايره لرستان تصور كرد حال آنكه همه ي ادبيات كهن لرستان از قرون اوليه اسلامي (اگر نگوئيم از روزگاري باستان كه كتيبه هايي به پهلوي نوشته شد) به اين زبان است
.حال ممكن است ثابت شود (كه تا كنون نشده و حتي يك دليل قابل اعتنا هم در اين زمينه ارائه نشده است) ريشه بختياري به يك واژه و سرزمين خيالي به نام مثلا باكتريا (!) بر مي گردد، يا واژه سگوند يا ساكي يا آستركي و بساك و.. به اقوام سكا يا كاسي و.. (اصولا برخي از منابع باستان شناختي وجود چنين اقوامي را افسانه آلود مي دانند و غير واقعي!) بر مي گردد، اين درست مثل اينست كه كسي ثابت كند سيدي نسبش به دودمان رسول (ص) بر مي گردد و بخواهد نتيجه بگيرد كه او اهل حجاز است و از اين سرزمين (لرستان) بهره اي ندارد! حال آنكه سادات به عنوان قسمتي از ساختمان اجتماعي لرستان چه از نظر زباني و فرهنگي و چه از نظر پيوندهاي نسبي و خانوادگي و چه از نظر موقعيت تاريخي و جغرافيايي بخشي از لرستان را تشكيل مي دهند
.خوب است اولا ما جوانان نصيحت استاد كاظمي و كاظمي ها را به كار ببنديم و همان گونه كه ايشان فرموده اند «نگاه معتدل و منصفانه به هويت تاريخي» خويش داشته باشيم
.دوم اينكه گره هاي علمي و تاريخي را واگذاريم به كساني كه سالها در اين رشته ها تحقيق و تعلّم كرده اند و وقت و انرژي خودمان را به جاي اختصاص دادن به تنوير چنين تاريكي هايي به شناخت و بازشناخت و معرفي روشنائي هاي تاريخ و فرهنگ ديارمان بپردازيم و در پي همبستگي هرچه بيشتر قومي و اجتماعي لرستان و ايران باشيم
.باباطاهر، كريمخان زند، شاه خوشين، ملاپريشان، ميرنوروز و.. همه نقطه هاي روشن تاريخ لرستان هستند كه مي توانيم آنها را بشناسيم و بشناسانيم اما چگونه است كه تا كنون در مورد هيچكدام از ايشان (مگر ميرنوروز آنهم در حد يك مجموعه مقالات!) هيچ لري كتابي ننوشته است؟ ديوان باباطاهر را صدها ناشر منتشر كرده و مي كنند اما ما تا كنون كاري نكرده ايم در مورد شاه خوشين برادران كرد ما با اشاره به لر بودن وي كتابهايي نوشته اند اما ما تا كنون چيزي ننوشته ايم! درباره كريمخان زند حداكثر كار ما ترجمه برخي آثار خارجي درباره اين شخصيت لرستاني است و نه حتي يك كتابچه
!سوم اينكه چه خوب مي شد اگر در محافل لرستان شناسي مي توانستيم اين قانون را جا بياندازيم كه كسي راجع به شهر و طايفه خويش چيزي ننويسد. و اگر دلسوخته اين سرزمين است در مورد طوايف و مناطقي قلم بزند كه كمتر به او چنين ربط مستقيمي دارند، مثلا اينكه بنده از طايفه قائدرحمت ايل باجولوند باشم يا طايفه كوليوند ايل سلسله زادگاه خود را رها كنيم و درباره منطقه اي فعاليت كنم كه نسبت به آن از نظر علمي و پژوهشي حب و بغضي ندارم
.همانطور كه مي بينيم چگونه برخي مستشرقان از ينگه ي دنيا به بلاد ما آمده اند و در مورد زبان و فرهنگي كه هيچ رابطه اي با آن نداشته اند پژوهشهاي ناب و بيطرافانه و منصفانه (بدون اينكه همه ي آن منابع و افراد شامل اين سخن باشند) بر جاي نهاده اند كه امروزه منبع ماست
.اگر «اينگه دومانت مورتنسن» از دانمارك بلند مي شود و چنان كتاب ارزنده و دقيق و نفيسي درباره لرهاي منطقه هليلان (ما بين ايلام و كرمانشاه) مي نويسد و يا «فيلبرگ» به منطقه پاپي مسافرت مي كند و آنگونه بي طرفانه قلم مي زند چه مي شود كه يك پاپي هم از هليلان بنويسد و يك هليلاني از پاپي.. شايد اين قدمي باشد در راستاي يك لرستان شناسي بي غرض و علمي و مستند
.البته اين سخن به هيچ عنوان نافي حب وطن و علاقمند و متعصب بودن نسبت به طايفه و زادگاه نيست، منظور اين است كه اين حب نبايستي در نوشته ها و كتابهايي كه داعيه علمي و تحقيقي بودن دارند وارد شود چراكه آنها را به كلي از اعتبار و استناد مي اندازد
.ما مي توانيم حب و تعصب خود را از طرق ديگري بروز دهيم كه سخت پسنديده و ماندگار و موثر باشد، اقدامات فرهنگي و عمراني گسترده اي هستند، ساخت برخي آثار ادبي و هنري به لهجه و گويشي خاص مي تواند يك قدم فرهنگي باشند، عكاسي از طبيعت يك منطقه و معرفي آن، فراهم كردن فضاي رشد علمي و فرهنگي طايفه و منطقه همه و همه مي تواند يك رفتار وطن دوستانه باشد كه نه تنها واكنش منفي غريبه ها و غيرخودي ها را بر نينگيزد بلكه تحسين و تشويق ايشان را در پي داشته باشد، بر عكس اينهمه پرداخت و به نسبهاي نامعلوم و اقوام باستاني آنچناني مي تواند اين شائبه را در پي داشته باشد كه فرد و طايفه مذكور با نگاه به تبار خويش چيزي «كم» يافته است و نقطه كوري ديده كه در پي پرده پوشي بر آن است
.
خواستم ازجهان تو سر در آورم
سرم را به هر دیواری که دم دستم بود
تو و جهان و من و دیواری که دم دستم بود.
نام کوچکت را روی گلوله های مشقی نوشتم
به سمت نیم رخ تاریکت در ماه
نیم رخ دیگر از ابتدا تاریک بود.
فاخته شدم وسط میدان تیر "تلو
"سمبوسه فروش ترمینال اهواز هم من بودم
کولی شدم دربه در
فال فروختم پشت چراغ های قرمز
شاعر شدم با سبیلی اخوانی / شاعر شدم
هی تو را به جای سرو
سرو را به جای تو
هی تو وُ سرو وُ من وُ میدان تیر تلو
اما از هر طرف که می چرخانم سیب است.
عشق پایان خوشی نیست
عشق پایان خوشی نیست برای من و تو
کاش نزدیک شود فاصله های من و تو
باز هم نام تو فریاد شده بر لب من
کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!
تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید
بی جواب است از این لحظه چرای من و تو
بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم
شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو
...همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه
!قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو
عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم
کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو